Fate is predetermined
part: 78
دو هفته کذایی به سرعت برق و باد گذشت
به جرعت میشه گفت یکی از بدترین روزای زندگی جفتشون بود
جونگکوک تقریبا موفق شده بود قرار داد رو با اقای هوانگ تنظیم کنه
کارای شرکت رو به راه شده بودن و الیزا اخرین روز عکاسی سنگینش بود
کار های شرکت همگی سر جاش و طبق انتظار کیم بود
ولی در مقابل
جونگکوک و الیزا توی دو هفته گذشته به شدت تحت فشار عصبی بودن و زمان براشون بد میگزشت
جونگکوک تا دیروقت شرکت بود و الیزا هم مشغول عکاسی و ایونت های مختلف و همکاری با عکاس ها و استایلیست های مختلف بود
هروقت هم وقت گیر میاوردن و خونه بودن بخاطر فشار روشون عصبی بودن و مدام باهم دعوا میکردن
:لکسی؟
لکسی: جانم
:ساعت چنده؟
لکسی دامن طبقه ای ابی تیره و کراپ سفیدی که روش کراپ کت ابی تیره ای که ست دامن بود به تن داشت
موهای بلوندش گوجه ای شلخته بود و چند تار مو از اطراف بیرون زده بودن و عینکی لبه دماغش داشت که بند ابی سفیدی ازش آویزون بود
(عاشق شخصیت و استایلای لکسیم من💅🏻*)
لکسی از صفحه نمایشگر لپ تاب سرش رو بالا اورد: ساعت ۹ و ۵۶ دقیقه شبه عزیزم
الیزا ناله ای از سر خستگی کرد: وای کی تموم میشه خیلی خستم
لکسی: میدونم عزیزم ولی فقط یه استایل دیگه مونده
الیزا که چاره ای جز پذیرفتن نداشت سرش رو به حالت تایید تکون داد و رفت تا استایلیست لباس هارو بهش بده
لکسی: عالیه خیلی بهت میاد
عکاس: خب دوتا دیگه ام بگیرم
لکسی: الیزا پات رو یکم جلو تر بیار و سرت رو بالا تر بگیر
:خوبه؟
لکسی: عالیه، حالا به اون طرف نگاه کن و دستت پایین تر بیار
عکاس: همینه، گرفتم.....تموم شد
لکسی بلند اعلام کرد: همگی خسته نباشید تموم شد
الیزا دست به کمر شد و جلو رفت: وای باورم نمیشه تموم شد
لکسی:اره منم همینطور، برو لباستو عوض کن برو خونه استراحت کن
:اوهوم
:عام.....
پیرمرد در کمال ارامش سرش رو اورد بالا و با لبخندی گرم لب زد: خانم جئون؟ چیزی شده؟
:آقای سو...لطفا الیزا صدام کنید....راستش اومدم به جونگکوک سر بزنم، داخله؟
اقای سو لبخندی زد و سرش رو به نشونه تایید تکون داد: داخله دخترم
:اها ممنون، راستی حال همسرتون چطوره؟
اقای سو: جناب جئون بیمارستانی پیشنهاد داد ما رفتیم اونجا الان زیر نظر دکتر دارو مصرف میکنه خوشبختانه خیلی بهتره
:عه پس عالیه، الان میخاین برین خونه؟
اقای سو:اره حدودا ۳ ساعت پیش جناب جئون گفتن برم ولی واقعا دلم نمیاد برم
:چرا؟
اقای سو: اخه ۳ روزه از اتاق در نیومدن، نگرانشونم ولی کاری از دستم برنمیاد
دو هفته کذایی به سرعت برق و باد گذشت
به جرعت میشه گفت یکی از بدترین روزای زندگی جفتشون بود
جونگکوک تقریبا موفق شده بود قرار داد رو با اقای هوانگ تنظیم کنه
کارای شرکت رو به راه شده بودن و الیزا اخرین روز عکاسی سنگینش بود
کار های شرکت همگی سر جاش و طبق انتظار کیم بود
ولی در مقابل
جونگکوک و الیزا توی دو هفته گذشته به شدت تحت فشار عصبی بودن و زمان براشون بد میگزشت
جونگکوک تا دیروقت شرکت بود و الیزا هم مشغول عکاسی و ایونت های مختلف و همکاری با عکاس ها و استایلیست های مختلف بود
هروقت هم وقت گیر میاوردن و خونه بودن بخاطر فشار روشون عصبی بودن و مدام باهم دعوا میکردن
:لکسی؟
لکسی: جانم
:ساعت چنده؟
لکسی دامن طبقه ای ابی تیره و کراپ سفیدی که روش کراپ کت ابی تیره ای که ست دامن بود به تن داشت
موهای بلوندش گوجه ای شلخته بود و چند تار مو از اطراف بیرون زده بودن و عینکی لبه دماغش داشت که بند ابی سفیدی ازش آویزون بود
(عاشق شخصیت و استایلای لکسیم من💅🏻*)
لکسی از صفحه نمایشگر لپ تاب سرش رو بالا اورد: ساعت ۹ و ۵۶ دقیقه شبه عزیزم
الیزا ناله ای از سر خستگی کرد: وای کی تموم میشه خیلی خستم
لکسی: میدونم عزیزم ولی فقط یه استایل دیگه مونده
الیزا که چاره ای جز پذیرفتن نداشت سرش رو به حالت تایید تکون داد و رفت تا استایلیست لباس هارو بهش بده
لکسی: عالیه خیلی بهت میاد
عکاس: خب دوتا دیگه ام بگیرم
لکسی: الیزا پات رو یکم جلو تر بیار و سرت رو بالا تر بگیر
:خوبه؟
لکسی: عالیه، حالا به اون طرف نگاه کن و دستت پایین تر بیار
عکاس: همینه، گرفتم.....تموم شد
لکسی بلند اعلام کرد: همگی خسته نباشید تموم شد
الیزا دست به کمر شد و جلو رفت: وای باورم نمیشه تموم شد
لکسی:اره منم همینطور، برو لباستو عوض کن برو خونه استراحت کن
:اوهوم
:عام.....
پیرمرد در کمال ارامش سرش رو اورد بالا و با لبخندی گرم لب زد: خانم جئون؟ چیزی شده؟
:آقای سو...لطفا الیزا صدام کنید....راستش اومدم به جونگکوک سر بزنم، داخله؟
اقای سو لبخندی زد و سرش رو به نشونه تایید تکون داد: داخله دخترم
:اها ممنون، راستی حال همسرتون چطوره؟
اقای سو: جناب جئون بیمارستانی پیشنهاد داد ما رفتیم اونجا الان زیر نظر دکتر دارو مصرف میکنه خوشبختانه خیلی بهتره
:عه پس عالیه، الان میخاین برین خونه؟
اقای سو:اره حدودا ۳ ساعت پیش جناب جئون گفتن برم ولی واقعا دلم نمیاد برم
:چرا؟
اقای سو: اخه ۳ روزه از اتاق در نیومدن، نگرانشونم ولی کاری از دستم برنمیاد
- ۱.۵k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط